تبليغاتX
دقـیقــــــه های بی تــــــــو...
دقـیقــــــه های بی تــــــــو...
دقیقه های بی تو،یعنی همآغوشی با مرگ...
قالب وبلاگ
 

دو _ سه ماه پیش ، تب ِ قرار داشتم !

انقدر دور و محروم بودم از دیدار ، که دیگه برام مهم نبود با کی قرار بذارم ،

فقط دلم میخواست یکی باشه که ببینمش !

هیجان ِ دیدار داشته باشم، به خودم برسم!

هی لباس عوض کنم ، هی رنگ ِ رژم رو کم و زیاد کنم !

هی توی آینه خودم رو نگاه کنم و  نگران باشم که خوبم ؟ بدم ؟ جلفم؟سنگینم ؟؟

دلم یه قرار میخواست...یه قرار ِ دو نفره ! هرجای دنیا ! مهم نبود کجا !

مهم این بود که فقط یکی باشه...یکی که بشینه روبروم و توی چشمهام زل بزنه !

یکی که بهم آرامش بده...یکی که با هم بگیم و بخندیم !

یکی که بشینه کنارم و به دنیا بخندیم !

زمان رو از یاد ببریم و توی همون دقیقه ها نفس بکشیم....

چقدر تلخ بود اون انتظار ِ لعنتی...اون حس ِ نبودن ِ کسی...

چقدر التماس کردم ! که فقط دو دقیقه ! هرجای دنیا، هر وقت از شبانه روز !

فقط تو باش ! من میام می بینمت !

فقط اون هیجان رو میخواستم...فقط دلم ، دلشوره ی دیدار میخواست !

اما ...

 یهو یکی اومد ، عین ِ خودم....!

اصرار داشت یه قرار دو نفره بذاریم...اصرار داشت بریم یه جای دنج...

اصرار داشت بریم بشینیم روبروی ِ همدیگه و از قصه ها بگیم و بشنویم....

گفتم : نه !

گفت : ببین ! اصلأ مهم نیست تو کی هستی ! من کی هستم !

من فقط تب  ِ  دیدار دارم ! من فقط عقده ی دیدن دارم ! فقط دلم لک زده برای یه قرار !

برای اینکه با یکی قرار بذارم و ببینمش ! مهم نیست کی، مهم نیست کجا ،

فقط یکی باشه......

...

با خودم فکر میکنم گاهی جاده های دلتنگی ِ ما آدمها چقدر نزدیکه به همدیگه....

گاهی چقدر دورن از ما ، اونهایی که نزدیک تر از همه هستن !

چقدر گاهی بد می فهمیم حس ِ همدیگه رو ...

این روزها ، دلم فقط یه صحبت ِ طولانی میخواد ... بدون ِ هیچ دغدغه ای...

به اندازه ی تمام ِ قصه هایی که هرگز نگفتم و دفن کردم توی دلم...

این روزها بوی تعفن ِ " نگفته ها " تمام ِ روحم رو گرفته...

دلم کمی هوای تازه میخواد...

کاش یکی از همین روزها..........

///

* دلشوره، دلتنگی ، بغض، تنهایی....چقدر پرم این روزها من ...

* من ِ من ! آی...من ِ من ! دقایق گنگی ست // رسیده ام به " می آید " و  " نمی آید " ...

* میدونی دلم چقدر به وعده ی مرهمی که داده بودی دلخوش شده بود ؟؟؟

                           *** گفتن بگیم ، شما هم بخونید ! ***

 

 

[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 11:0 ] [ همسفر ] [ ]
 

۳

تمام ِ قصه ها گفتند

حوّای بی گناه

سیب را تعارف کرد

و آدم ِ بی نوا

 فریب را خورد !!

من اما

به چشمهای خود دیدم

آدم ، چشم بر حوّا بسته بود

او تنها میخواست

دل ببندد به وسوسه های " با هم بودن "

/ اصلأ

کسی چه میداند

گستره ی تنهایی آدم

تاآسمان چندم دامن گشوده  بود؟؟؟

کسی چه میداند

دردهای مردانه ی آدم

کنج ِ کدام غار دفن شده بود؟ /

۲

میدانم خنده دار است

اما

خود ِ من

زخم های آدم را

با سرانگشتان ِ دلم لمس کردم

بی هوا آمده بود

میخواست

هوا را از حوّای روح ِ من بگیرد

من اما

دل باختم به دردهای مردانه اش !!!

هوا که نه،

اما تمام ِ هوی ِ من

پر شد از خیالش ...

۱

تمام ِ افسانه ها گفتند

آدم ، فریب ِ سیب ِ حوّا را خورد

اما کسی نمی دانست

چشمهای مشتاق ِ آدم

چگونه رعشه بر روح ِ حوّا انداخته بود ...

o

ببین،

سیب

در دستهای یخ زده ام گندیده!

من

نه هوای وسوسه دارم

نه هوی ِ " با هم بودن "

فقط کمی

این رعشه ها را

بردار از دوشهای بیتابم

خسته ام...

///

* ممنون از دوستهایی که توی پست ِ قبل نظر دادن...

* سفر غریبی داشتم،توی اون چشم ِ سیاهت /// سفری که برنگشتم ، گم شدم توی نگاهت...

* میدونی ؟؟ من و سکوت و صبوری ، خوب با هم عجین شدیم....

 

[ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ] [ 23:32 ] [ همسفر ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

باور کرده ام

آنکس که وعده ی همیشه ماندن می دهد

رفتنی تر است....


امکانات وب